تولد ناگهانی ارغوان خانم
میخوام در مورد تولدت بنویسم، اما باید از چند روز قبل شروع کنم یعنی چهارشنبه، به مامانی زنگ زدم و مظلوم نمایی کردم که من غریبم و اینجا هیشکی رو ندارم و تو هم اصلا نیومدی پیشم.
ترفندم جواب داد و مامان و دایی سعید، پنجشنبه صبح خونمون بودند. با مامان و بابا محسن صبحونه خوردیم و رفتیم بازار تا مامانی کادوی شما رو بخره، بعد از کلی گشتن یه دستبند قشنگ برات خریدیم و اومدیم خونه.
جمعه صبح هم که از خواب بیدار شدم دلم میخواست بریم بیرون از تهران. مامان و بابا و سعید هم فوری به هم جنبیدند و وسایل گردش رو فراهم کردند به عمه زهرا هم زنگ زدیم که حاضر بشه. سوار ماشین شدیم و به سمت سلاغان راه افتادیم بعد از تقریبا ٤٥ دقیقه به یه جای باحال رسیدیم و یه تخت کرایه کردیم. خلاصه تا ساعت ٥ عصر دیگه خونه بودیم.
شنبه جایی نرفتیم تا ساعت ٧ شب که یه سر رفتیم هایپراستار. تو هایپر هرزگاهی دردم می گرفت و ول می کرد اما من جدی نمی گرفتم و همش می خندیدم که دارم معروف میشم. فردا خبرش می پیچه که خانمی در هایپر زایمان کرد. مامان هم کلی میخندید.
رفتیم خونه و پیتزاهایی که از هایپر خریده بودیم رو خوردیم و من همونجا از دختر گلم بابت خوردن پیتزاها مغذرت خواهی کردم.یعد از خوردن شام، مامان اینا رفتند. هنوز ١٣ روزبه زایمانم مونده بود...
.
.
.
اما نمی دونستم اون شام آخرین غذای قبل از اومدن شماست.
پابه ماه که شده بودم ماه دردام شروع شده بود و دو سه شب هم به نیم ساعت رسیده بود. یکشنبه ساعت یه ربع به ٥ از درد بیدار شدم. دردام مثل هرشب نبود و نمی تونستم تو تخت تحملش کنم. اومدم تو پذیرایی و مشغول ور رفتن به وبلاگ خانم گلم شدم و آخرین عکس های اتاقش رو چیدم. دردام داشت بیشتر می شد و منم داشتم به خودم می پیچیدم. فاصله دردها به ٧ دقیقه رسیده بود. منم تو خونه راه می رفتم و با شروع دردها، پاهام رو می کوبیدم زمین. ساعت بابایی زد و این یعنی ساعت یه ربع به ٦ بود. وقت رفتن بابایی به سر کار
بهش سلام کردم و به روی خودم نیاوردم و اونم فکر کرد حتما بلند شدم شیرم رو بخورم. وقتی حاضر شد و اومد ازم خداحافظی کنه، انگار تازه قیافه ام رو دیده باشه، گفت چت شده منم از دردام گفتم وزدم زیر گریه. خلاصه از من اصرار که باید بری سر کار و از اون امتناع که نمیرم. من همش می گفتم دردام کاذبه و تموم میشه اون وقت تو از کارت می مونی.
بالاخره راضیم کرد بمونه و اگر دردام تموم شد از یه مسیر دیگه بره سرکار( از راه در رو های خودش جهت گریز از طرح ترافیک)
ساعت ٧ صبح شده بود و فاصله دردای من به طور منظم هر ٥ دقیقه به ٤٠ ثانیه رسیده بود. تا بیمارستان چمران با ترافیک حدود ١ ساعت و نیم راه بود و ما باید دیگه راه می افتادیم که تو ترافیک افتضاح همت و صدر نیفتیم. البته من باز هم به کاذب بودن دردام اصرار داشتم، انگار نمی خواستم باورکنم داری میای. حتی نذاشتم عمه زهرا بیاد، گفتم میریم اگر درد زایمان بود، بهش میگیم که بیاد.
بعد از یک ساعت و ربع پیچیدن به خودم و دم نزدن رسیدیم بیمارستان. دردام طولانی تر شده بود. رفتم بخش زایمان وشرایطم رو براشون توضیح دادم. یه ماما اومد معاینه کرد که اصلا درد نداشت وگفت، خیلی خوبه و خوب وقتی اومدم. وقتی ازش پرسیدم دهانه رحمم یه سانت باز شده یا نه و اون جواب داد،حدود ٦ یا ٧ سانت باز شده، از خوشحالی زدم زیر گریه. اصلا نمی تونستم باور کنم.هیچوقت تو خوابم نمی دیدم به این زودی ها به این مرحله برسم.
اسم دکترم رو پرسیدند تا بهش اطلاع بدن. دکترم خانم اشتری بود و هنوز تو بخش بود از شانس خوب من. از ماما خواستم که اجازه بده خودم به همسرم اطلاع بدم. اونم بهم گفت پس از پله ها برم پیش دکتر و ازش برگه پذیرش بگیرم.
رفتم به محسن گفتمو تو نگاهش اضطرابی که نمی خواست نشون بده رو دیدم. اونم سعی می کرد مثل من قوی باشه...
تا چند ساعت دیگه خانواده ما سه نفره می شد و ما نمی تونستیم باور کنیم داریم ، پدر و مادر میشیم. درنهایت از بابا محسن خداحافظی کردم و لباس هامو عوض کردم و رفتم اتاق زایمان. داشتم از درد می مردم و همش خدا رو صدا می کردم و سعی می کردم برای کسانی که خواسته بودند دعا کنم. وقتی دردام شروع می شد قر می دادم، رو توپ یوگا می نشستمو هر کاری که فکر میکردم دردم رو کمتر کنه انجام می دادم. ماماها هم هی می اومدنو و به خاطر صبوریم تشویقم می کردند. اومدند تنقیه هم کردند که اصلا درد نداشت.
ساعت ٩ و نیم بود و من هنوز ٧ سانت بودم.ازشون خواستم اپیدورال برام تزریق کنند، دیگه نمی تونستم تحمل کنم. ماماها هم هی زنگ می زدند به دکترم که مریضت اپیدورال می خواد، اونم می گفت نه. بعدا فهمیدم همسرم هم همین درخواست رو مدام تکرار می کرده.
مامایی که فکر کنم سوپروایزر بود و اولین بار معاینه ام کرده بود می گفت حیفه تا حالا خوب مقاومت کردی همین طور ادامه بدی و به حرفم گوش بدی تا یک ساعت دیگه زایمان کردی. اما واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم. تو دردام همش خدا رو صدا می کردم یا محسن محسن می کردم، حتی قوربون صدقه مامانم می رفتم. ماماهم همش ازم تعریف می کردند و قوربون صدقه ام می رفتند. فوق العاده بودن برای همه شون دعا کردم. همش سعی می کردند هواسم رو پرت کنند و ازم در مورد دخترم و اسمش و زندگیم می پرسیدند،منم سعی می کردم بین انقباضا که زیادم طول نمی کشیدجواب سوالاشون رو بدم.ازم خواستند تا کیسه آبم رو پاره کنندو آمپول فشار بزنند. چون ممکن بود رو ٧ سانت بمونم و مجبور به سزارین بشم. اجازه دادم کیسه آبم رو پاره کننداما گفتم آمپول فشار نمی خوام. چون شنیده بودم باعث میشه بچه پی پی کنه. ( البته از صحتش مطمئن نبودم)
بعد ازپاره کردن کیسه آبم واقعا دردا قابل تحمل نبود. دردا اصلا قابل توصیف نیستند. از درون و بیرون همه بدنت درد میکشه، زیر دلت،کمرت... و تو باید فقط تحمل کنی و از خدا طلب صبر کنی. همش به این جمله فکر میکردم که هر انقباضی مثل موجی می مونه که من رو به ساحل دخترم نزدیکتر می کنه و من فقط باید صبوری کنم.
یهو احساس دفع شدید و نیاز به زور زدن پیدا کردم اما چون فکر میکردم هنوز به مرحله آخر نرسیدم، ازشون خواستم معاینه ام کنند که آیا می تونم زور بزنم یا نه و اونا هم بعد از معاینه گفتند داری به آخرای راه میرسی و فول شدی، حتی بهم گفتند دارند سر دخترم رو می بینند و عجب موهای بلند و مشکی داره. (می خواستند نشونم بدند اما آینه پیدا نمی کردند) فقط یه چندتا مانع هست که باید سر بچه ردش کنه.
داشتم صدای دکترم رو می شنیدم، ساعت ١١ بود. حضورش بهم آرامش بیشتری می داد.
بعد از معاینه گفت آفرین دختر خوب همینطوری ادامه بده که دخترت داره میاد و باید موقع اتقباض ها،زور های قوی و طولانی بزنی یه چندتا زور که زدم، شروع کرد به آماده کردن وسایلش و پهن کردن پارچه های سبزش و بهم با خنده گفت ببین وسایلم رو آماده کردم. داشتم به ساحل می رسیدم، دخترم منتظرم بود.
با هر احساس دفعی با تموم جان نمونده در بدنم زور میزدم و سعی می کردم رهاش نکنم دکترم ازم می خواست که جیغ بزنم و تمام توانم رو به کار بگیرم و من با صدای بلند ناله میکردم. و بالاخره ساعن ١١ و ٤٥ دقیقه روز یکشنبه ١٢ شهریور ارغوان قشنگم پا به دنیای ما گذاشت و با گریه هاش کل بیمارستان رو پر کرد. باورم نمی شد و همش گریه می کردم. با یه زور دیگه جفتم هم خارج شد و بعد ازاینکه دکتر شکمم رو فشار داد و دخترم رو تمیز کردند،گذاشتنش رو سینه هام. تمام دردام تموم شده بود. انگار نه انگار که درد کشیده بودم و گریه کرده بودم. لحظه ای که دخترم لغزیده بود و به بیرون اومده بود قشنگ ترین و شیرین ترین لحظه زندگیمه که تا آخر عمرم از یاد نمی برم.
دخترم روی سینه هام بود و با چشم های بازش نگام میکرد. اونم تو این راه با من همکاری کرده بود و خسته راه بود. دکترم مشغول بخیه زدن بود و کارش که تموم شد کلی ازم تعریف کرد و گفت به خاطر صبوری که از خودت نشون دادی باعث افتخار من شدی حتی از محسن هم به خاطرهمکاری من تشکر کرده بود و تبریک گفته بود.
شیر دادن به دخترم برای اولین بارهم هیچوقت از یادم نمیره. دیگه واقعادخترم مال خود خودم بود.
دخترم رو نشون باباش هم دادند و بعد از ٢ ساعت اومدم تو بخش. خودم خوشحال بودم و احساس غرور می کردم که از پسش براومده بودم حتی از دکترم هم به خاطر اجازه ندادن برای تزریق اپیدورال تشکر کردم.
وقتی داشتم میرفتم بخش بابایی بیرون در منتظرمون بود. شادی تو چشماش موج می زد آخه اونم بابا شده بود بابای یه دختر نازه ٣ و ٢٠٠ کیلویی ٥٠ سانتی.
خوش اومدی به زندگیمون دختر گلم. تمام تلاشم رو می کنم که بهترین مادر دنیا باشم.


تولد ناگهانی ارغوان خانم
